الشيخ علي اكبر النهاوندي
383
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
رسول خداوند به سوى كافّهء خلايق هستم ، و اللّه شما مىميريد ، همچنانكه به خواب مىرويد و برانگيخته مىشويد ، همچنانكه بيدار مىگرديد ، هرآينه بدان چه عمل نماييد ، محاسب شويد ، جزاى نيكى ، احسان و سزاى بدى ، نيران خواهد بود . امير المؤمنين على عليه السّلام فرمايد : چون سخن رسول خدا بدين جا رسيد ، گفتم : يا رسول اللّه ! من كه به سال از همهء ايشان خردترم ، تو را تصديق نمودم ، به تو گرويدم ، در خدمت تو به جان بكوشم و خاك قدمت را به كحل الجواهر نفروشم . سيّد عالم ، مرا نوازش نمود و گفت : اين برادر و وصىّ من است ؛ سخنش را بشنويد و تجاوز از فرمودهء او جايز مداريد ! قوم ، اين سخن بشنيدند ، برخاستند و خندهزنان به ابو طالب گفتند : ديدى محمد ، پسرت را بر تو مهترى داد و تو را مطيع اوامر او گردانيد . غيبت دوّم حضرت ، تحصّن آن بزرگوار از خوف كفّار به مدّت سه سال در شعب ابو طالب و مخفى بودن آن بدر تمام به مثابهء هلال بود . مختصر اين داستان مفصّل ، بنابر نقل از تاريخ حبيب السير « 1 » و به اتّفاق اكثر اهل سير بدين وجه است : در سال ششم بعثت خير البشر ، حمزه ، عمّ آن حضرت ، در سلك اهل اسلام انتظام يافت و در همين سال عمر بن الخطّاب هم ، دعوت آن رسالتمآب را قبول نمود . كفّار قريش كه ديدند اعلام اسلام روزبهروز ، رو به ارتفاع و رايات كفر و ظلام ، ميل به انهدام دارد ؛ مضطرب گشته ، ابو جهل بن هشام ، شيبه ، عتبه ، نضر بن الحارث ، عاص بن وائل ، عقبة بن ابى معيط و جمعى از غلظاى مشركين ، به قتل سيّد المرسلين كمر بسته ، نزد ابو طالب رفتند و گفتند : چون محمد ، ملّت محدث به ميان آورده و پيوسته اوقاتش را به طعن و سبّ الههء ما مصروف مىدارد ، وظيفهء تو آن است كه او را به ما تسليم نمايى تا به قتل رسانيم و الّا به يقين مىدانى كه در مقام حرب و قتال با تو خواهيم بود .
--> ( 1 ) . تاريخ حبيب السير ، ج 1 ، ص 315 - 313 .